Encoding; Unicode UTF-8 

 اگر امروز مزدت را دادند، يک هنداونه بخر شب یلدا است 

                            2008.12.20 12:33:50


---------------------------------------------------------------------------

<strong>سایت حکومتی تابناک: كمي از يخ‌هاي
شيشه ميني‌بوس را با ناخنم ساييدم، بيرون
را نگاه كردم؛ هواي سرد زمستان،
بي‌رحمانه زمين و آسمان را به هم دوخته
بود. در هواي گرگ و ميش غروب كه ديگر از
نورِ كم فروغ خورشيد خبري نبود، زير چراغ
يخ زده تير برقي كه از بارش برف‌هاي چند شب
گذشته زنگوله بسته و در اين چند روز، اثري
از آب شدن و وارفتن آنها ديده نمي‌شد، در
هواي استخوان‌سوز، هي اين پا و آن پا
مي‌كرد. صبح با ميني‌بوس ده خودمان همين
جا پياده شده بود؛ هر روز محل پياده شدنش
همينجا بود تا كمي آن طرفتر يعني چند قدمي
ميدان شهر، در ميان انبوهي از جويندگان
كار، به انتظار بماند تا كارفرما يا يك
سوپر دولوكسي كه به جاروكش و پاروكش و
اينجور كارها نياز دارد، روي ترمز بزند و
يكي از آنها را سوار كند و آخر شب، دلشخوش
باشد كه كاري پيدا كرده و شرمنده زن و بچه
گرسنه خود نباشد.

چند بار ديده بودم جوان‌ها كه مثل من زور و
بازوي قوي‌تري داشتند، به ماشيني كه براي
انتخاب كارگر مي‌ايستاد، هجوم برده، هر
كدام براي رفتن داخل ماشين بر ديگري سبقت
مي‌گرفت و پس از چند دقيقه، پيرمرد را
مي‌ديدم كه بي‌رمق و نفس نفس زنان، بال كت
يا آستين بادگيرش را از لاي جمعيت، به سختي
جمع و جور كرده، خودش را بيرون مي‌كشيد و
به تير برق كنار پياده‌رو تكيه مي‌زد تا
نفسش جا بيايد و دوباره يكي يكي ماشين‌هاي
مدل بالاي خيابان را نظاره كند كه به ميدان
نزديك مي‌شوند. گاه نيز ماشيني به نزديك
ميدان مي‌رسيد، سرعتش كه كم مي‌شد بيچاره
نيم‌خيز برمي‌داشت تا شايد بايستد، اما
ماشين كه انگار با او سر ِ شوخي داشت،
دوباره گازش را مي‌گرفت و به سرعت از او
دور مي‌شد و نگاه پيرمرد دوباره به طرف چپ
برمي‌گشت و او دوباره پوزه ماشيني ديگر را
نشانه مي‌رفت.

چند وقتي بود كه اوضاع كارگري مساعد نبود و
او بعضي روزها از صبح تا پاسي از بعد از ظهر
اينجا مي‌ايستاد و چند ساعت مانده به
غروب، دست از پا درازتر به خانه برمي‌گشت.

شايد امروز هم يكي از آن روزها بود؛ چند
قدمي جلو آمده، به ميني‌بوس كه در اين
هواي مه‌آلود، به سختي قابل ديدن بود،
نگاهي مي‌انداخت و دوباره برمي‌گشت و در
پناه ديوار، آرام مي‌گرفت؛ انگار آن
بيرون، از داخل ميني‌بوس گرم‌تر بود؛
قنديل‌هاي كوچك نوك دماغش كه از بخار نفسش
درست شده بود و كناره شال را به دماغش
چسبانده بود، واقعا ديدني بود! بادگير آبي
رنگ، به يادگار مانده از تنها پسرش كه به
تن كرده بود، انگار مي‌خواست از دست سرما
لباس‌هاي يخ زده پيرمرد را كنار بزند و در
پناه پوست او كمي گرم شود؛‌ پسري كه
سال‌هاي نه چندان دور، همين بادگير را به
تن مي‌كرد و براي دفاع از اين مرز و بوم با
دشمن مي‌جنگيد و او نيز اينك با داشتن
مدرك كارشناسي، در به در دنبال شغلي
آبرومند مي‌گشت. شال كاموايي سياه و سفيد
و چفيه رنگ و رو رفته را كه در هم پيچيده و
به صورت و گردنش بسته بود، تمام صورت را و
حتي پنداري چشمهايش را هم پوشانده بود و
تنها سوراخ‌هاي دماغش كه مثل قوري روي آتش
از سوراخ‌هاي ان هواي خشك زمستان بريده
بريده بيرون مي‌آمد پيدا بود. 

راننده با چرخاندن استارتي كه انگار حال
چرخيدن نداشت و با موتور ماشين قهر بود،
صداي غار و غار ميني‌بوس را درآورد؛ ديدم
به سرعت به راه افتاد و به طرف ميني‌بوس
آمد؛ بخشي از شال را كه ميان دماغ و
زيرچشمش پيچ داده بود و گونه‌ها تا بالاي
تيزي دماغش را كاملا پوشانده بود، به زير
چانه‌اش انداخت و خواست سوار شود، نفس نفس
ميزد. او را مي‌شناختم، صورتم را پوشاندم
تا من را نبيند.

اقاي راننده رو به او كرد و شوخي و جدي را
در هم آميخته به او گفت: ببخشيد! ظرفيت
تكميل است و راننده‌ها هم علامت داده‌اند
كه پليس توي جاده است. ببينم! امروز كه ديگر
قصد نداري نسيه سوار شوي بابا! انشاءالله
كه كيف پولت را جا نگذاشتي؟ راستي، چرا
سوار ميني‌بوس ده ِ خودتان نمي‌شوي؟ 

طفلك! نگاهي معصومانه به راننده و نگاهي با
تعجب به مسافراني كه روي صندلي نشسته
بودند و انگار با چشمانشان به او
مي‌گفتند، برو پايين، بگذار حركت كنيم،
انداخته، كمي خود را ميان بادگير جابجا
كرد. 

پيرمرد از سرما توان حرف زدن نداشت؛ كمي
پت، پت، كرد؛ خواست پايين برود، اما انگار
يك باره نظرش برگشت و سوار شد؛ دلم خيلي به
حالش سوخت؛ خواستم بلند شوم و جايم را به
او بدهم. ديدم كرسي پاي وسط ميني‌بوس را
جلو كشيد و دستش را به ميله وسط ميني‌بوس
گرفت و سر به ميله گذاشت و انگار آرام به
خواب رفت.

ميني‌بوس حركت كرد و يك ساعت تمام به پيش
رفت؛ پيرمرد هنوز سر خود را روي دست‌ها
گذاشته و ميله را محكم چسبيده بود.

راننده، چراغ‌هاي كم فروغ داخل ميني‌بوس
را روشن كرد. بخارهاي يخ زده آينه جلو را
پاك كرد و نيم نگاهي به آن انداخت و گفت:
آهاي مرد! رسيديم؛ آماده باش بايد پياده
شوي و ناگهان زد روي ترمز! پيرمرد ناگهان
از جايش پريد!رفت كنار راننده و دستي توي
اين جيب و اون جيبش كرد. نگاهي دزدكي هم به
مسافرهاي صندلي‌هاي جلو كه انگار خود را
به خواب زده و زير چشمي او را مي‌پايند،
انداخت. زيرگوشي چيزي به راننده گفت و از
ماشين پياده شد؛ صبر كردم تا ماشين كمي
جلوتر رفت.

وقتي خواستم پياده شوم، كاغذ مچاله
شده‌اي را كه از جيب پيرمرد كنار صندلي
راننده افتاده بود، برداشتم. از ماشين كه
پياده شدم، زير نور يكي از چراغ‌هاي تير
برق روستا آن را باز كردم. ديدم روي آن
نوشته شده است:

امشب شب يلداست. ديشب جيب لباس‌هايت را
گشتم، هيچ پولي توي آنها نبود، اگر امروز
كار پيدا كردي و مزدت را دادند، حتما از
شهر يك هنداونه ارزون قيمت براي بچه‌ها
بخر! يك شب كه هزار شب نميشه! من، روي نسيه
كردن از دكان‌هاي محل را ندارم. </strong>


---------------------------------------------------------------------------

Link: http://www.iranpressnews.com/source/051394.htm




-- 

The webmaster!


--~--~---------~--~----~------------~-------~--~----~
- New: http://www.IranPressNews.com/zanan/

- http://www.IranPressNews.com/javan/


- Baraye daryafte tamame khabarha dar yek email rozaneh 
http://groups.google.com/group/IranPressNews/subscribe?hl=en lotfan gozineye 
"Digest Email" ra tik bezanid
- Baraye Farsi didan View > Encoding > "unicode utf-8" ra dar browser khod 
gozinesh konid

- To unsubscribe from this group, send email to 
[email protected]
-~----------~----~----~----~------~----~------~--~---

رد على