Encoding; Unicode UTF-8
معلم اعدامی: من یک معلم می مانم و تو یک زندانبان
2009.01.16 12:35:53
---------------------------------------------------------------------------
<strong>فعالان حقوق بشر در ایران
نامه ای از فرزاد کمانگر : من یک معلم می
مانم و تو یک زندانبان
من یک معلم می مانم و تو یک زندانبان¹
زئوس ، خدای خدایان فرمان داد تا پرومته
نافرمان را به بند کشند و اینگونه بود
حکایت من و تو اینجا آغاز شد.
تو میراث خوار زندانبانان زئوس گشتی تا هر
روز نگهبان فرزندی از سلاله آفتاب و روشنی
گردی و برای من و تو زندان دو معنای
جداگانه پیدا کرد، دو نفر در دو سوی دیوار
با دری آهنی و دریچه ای کوچک میان آن،
توبیرون سلول ، من درون سلول .
حال بهتر است همدیگر را بهتر بشناسیم
من معلمم...نه نه...
من دانش آموز صمد بهرنگی ام ، همان که
الدوز و کلاغها و ماهی سیاه کوچولو را نوشت
که حرکت کردن را به همه بیاموزد. او را
میشناسی ؟ میدانم که نمی شناسی.
من محصل خانعلی ام ، همان معلمی که یاد داد
چگونه خورشیدی بر تخته سیاه کلاسمان بکشیم
که نورش خفاشها را فراری دهد.
میدانی او که بود؟
من همکار بهمن عزتی ام ، مردی که همیشه بوی
باران میداد و انسانی که هنوز مردم
کرمانشاه و روستاهایش با اولین باران
پائیزی به یاد او می افتند، اصلا میدانی او
که بود ؟ میدانم که نمیدانی.²
من معلمم ، از دانش آموزانم لبخند و پرسیدن
را به ارث برده ام .
حال که من را شناختی ، تو از خودت بگو ،
همکارانت که بوده اند ، خشم ونفرت وجودت را
از چه کسی به ارث برده ای ، دستبند و
پابندهایت از چه کسی به جا مانده ؟ از
سیاهچالهای ضحاک ؟
از خودت بگو ، تو کیستی ؟ فقط مرا از دستبند
و زنجیر و شلاق ، از دیوارهای محکم 209 ، از
چشمهای الکترونیکی زندان ، از درهای محکم
آن مترسان، دیگر هیچ هراسی در من ایجاد نمی
کنند. عصبانی مشو ، فریاد مکش ، با مشت بر
قلبم مکوب که چرا سرم را بالا میگیرم ،
داستان مشت تو و سر زن زندانی را به یاد
دارم.
مرا مزن که چرا آواز میخوانم، من کردم،
اجداد من عشقشان را ، دردهایشان را ،
مبارزاتشان را و بودنشان را در آوازها و
سرودهایشان برای من به یادگار گذاشته اند.
من باید بخوانم و تو باید بشنوی . و تو باید
به آوازم گوش دهی ، میدانم که رنجت میدهد.
مرا به باد کتک مگیر که هنگام راه رفتن
صدای پایم می آید ، آخر مادرم به من آموخته
، با گامهایم با زمین سخن بگویم ، بین من و
زمین ، پیمانی است و پیوندی که زمین را پر
از زیبائی و پر از لبخند کنم . پس بگذار قدم
بزنم ، بگذار صدای پایم را بشنود ، بگذار
زمین بداند من هنوز زنده ام و امیدوار.
قلم و کاغذ را از من دریغ مکن ، میخواهم
برای کودکان سرزمینم لالائی بسرایم ،
سرشار از امید ، پر از داستان صمد و زندگیش
، خانعلی و آرزوهایش ، از عزتی و دانش
آموزانش ، میخواهم بنویسم ، میخواهم با
مردمم سخن بگویم ، از درون سلولم ، از
همینجا ، میفهمی چه میگویم ؟ میدانم به تو
آموخته اند از نور ، از زیبائی ها ، از
اندیشه و اندیشیدن متنفر باشی.
اما نترس به درون سلولم بیا ، مهمان سفره
کوچک و پاره من باش ، ببین من چگونه هر شب
همه دانش آموزانم را مهمان میکنم ،
برایشان چگونه قصه میگویم ، اما تو که
اجازه نداری ببینی ، تو که اجازه نداری
بشنوی ، تو باید عاشق شوی ، باید انسان شوی
، باید اینسوی درب باشی تا بفهمی من چه
میگویم .
به من نگاه کن تا بدانی فرق من و تو در چیست
، من هر روز بر دیوار سلولم دستان دلدارم
را و چشمان زیبایش را میکشم ، و انگشتانش
را در دست میگیرم و گرمی زندگی را در
دستانش و انتظار و اشتیاق را در چشمانش
میخوانم ، اما تو هر روز با باتوم دستت
انگشتان نقش بسته بر دیوار را میشکنی و
چشمان منتظرش را در می آوری ، و دیوار را
سیاه میکنی.
دنیای تو همیشه تاریکی و زندان خواهد بود و
"شعور نور" آزارت خواهد داد ، من ماهها است
چشم انتظار دیدن یک آسمان پرستاره ام.
با ستاره های یاغی که در تاریکی از این سوی
آسمان به آن سوی آسمان پر بکشند و سینه
سیاهی را با نور بشکافند. اما تو سالهاست
در تاریکی زندگی میکنی ، شب تو بی ستاره
است ، میدانی آسمان بی ستاره یعنی چی ؟
آسمان همیشه شب یعنی چی ؟
اینبار که به 209 برگشتم به درون سلولم بیا
من برایت آرزوها دارم ، نه از رنگ دعاهای
تو که سراسر آتش است و ترس از جهنم ،
آرزوهای من پر از امید و لبخند و عشق است .
به درون سلولم بیا تا راز آخرین لبخند عزتی
را پای چوبه دار برایت بگویم ، میدانم که
باز بندی بند 209 خواهم شد ، در حالی که تو با
همه وجود پر از کینه ات بر سر من فریاد
میکشی و من باز دلم برای تو و دنیای حقیری
که دورت ساخته اند میسوزد . من بر میگردم در
حالی که یک معلمم و لبخند کودکان سرزمینم
را هنوز بر لب دارم.
فرزاد کمانگر، معلم محکوم به اعدام
بند بیماران عفونی زندان رجایی شهر کرج
27/10/87
1- چند نفر از نگهبانان 209 (برخلاف بازجوها
که اینبار اذیتم نکردند ) به خاطر اینکه در
مطلب ، بندی ، بند 209 ، آنها را شبیه شبح
خوانده بودم وحشیانه به باد ، کتک و فحش و
ناسزا گرفتنم.
2-بهمن عزتی معلمی بود که اوایل انقلاب
اعدام شد ، هنوز مردم روستاهای کرمانشاه و
کامیاران از او خاطرات بسیار دارند ،
میگویند هنگام اعدام در جواب ماموران که
از او پرسیدند از مرگ نمی هراسی ؟ لبخند
زنان گفت : مرگ اگر مرد است گو نزد من آید تا
در آغوشش کشم ، تنگ تنگ</strong>
---------------------------------------------------------------------------
Link: http://www.iranpressnews.com/source/052776.htm
--
The webmaster!
--~--~---------~--~----~------------~-------~--~----~
- New: http://www.IranPressNews.com/zanan/
- http://www.IranPressNews.com/javan/
- Baraye daryafte tamame khabarha dar yek email rozaneh
http://groups.google.com/group/IranPressNews/subscribe?hl=en lotfan gozineye
"Digest Email" ra tik bezanid
- Baraye Farsi didan View > Encoding > "unicode utf-8" ra dar browser khod
gozinesh konid
- To unsubscribe from this group, send email to
[email protected]
-~----------~----~----~----~------~----~------~--~---